نام
ای آفتاب سرخگون
آن گاه
که شب های تارم را
به امید صبح های بودن
به پایان بردی
قله های احساس را
هزاران بار فتح کردم
و نام تو را
بر روی خزه هایی از محبت
یافتم
چقدر آشنا به یادم آمدی
و چقدر بی درد
احساست کردم
دست هایت ،خنده هایت
و سرودی
که از جانت بر می خیزد
همه و همه
نشانه هایی
از ابدیت است .
تو را
ای سرزمین نیلگون لحظه ها
در پس کدامین اقیانوس بی کران
مخفی ساخته اند ؟
که تنها قطره ای از تو
عالمی را دگرگون می کند .
بمان ، بتاب و ببین
که با وجودت
سخت ترین صخره ها نیز
به سان قلبی
برای داشتنت
به تپش می افتند ،
دیگر عدم نیز
جایی برای نبودن ، ندارد
همه جا پر از هستیست .
هوا را از من بگیر
اما
دست هایت را نه !
م . تمیم 18 / 10 / 1387
ساعت : 19 : 02 بامداد
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت 2:24 توسط م . تمیم
|