تبليغاتX
غفلت رنگین حوا

غفلت رنگین حوا

در این اقلیم

صدای مرگ

چو موسیقی

طنین افکنده در جان ها

ولی ، اما

نه مرگ تن !

مرگ فکر ...

آزادی ...

جدا بودن ز یک جمع همیشه خواب ...

..

چه بیهوده

همه در پشت یک پرچم

به فرمان خدای جهل

بدنبال شکستِ

آن یکی هستند

چه ابله وار

مزدوران

ز شوق چیرگی

مست اند ...

چه نا بینا ، آن هایی

که پنداشتند

مسیر سبزمان بستند ...

من اما باز می گویم ،

که تا اعماق آزادی

چو رودی ما خروشانیم

که زیرا اندرین سرما

بهار سبز را داریم ...

شما نیز ای مزدوران

ازین پس هر دم و لحظه

چو حیوانات درنده

بریزید بر خیابان ها

بپندارید که پیروزید

ولیکن در همین سرما

یقین دارم که می سوزید

که زیرا من ،زیرا ما

بهار سبز را داریم ...

 

م. تمیم

ساعت : 38 : 01 بامداد

28 / 9 / 1388

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388 1:44 توسط م . تمیم |


من نمی دونم کدوم آدم بی نزاکت و بی فرهنگی این چرت و پرت ها رو تو قسمت نظرات وبلاگم می نویسه ولی هر کسی که هست چه آشنا چه غریبه باید بدونه که اینکار فقط حقارتشو نشون میده چون تو این جامعه آسون ترین کاری که هر احمقی انجام میده توهین به دیگرانی هستش که تحمل وجود اونارو نداره . درباره ی کسی که با اسم زهرا کامنت میذاره فقط می تونم بگم که واقعا براش متاسفم . کاملا مشخصه که داره از یه چیزی رنج میبره پس بیاید هممون براش دعا کنیم . شرمنده ام که همچین آدمی باعث شد الفاظی رو به کار ببرم که دوست ندارم .

م.تمیم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 17:23 توسط م . تمیم |


شروع شد بازی هستی ...

دو تن از گِل

 فروافتاد بر گیتی

جهان این است :

شب و روز و مه و خورشید

درخت و رود و دریاها

پر از هیچ و پر از هرچیز

و انسانی که محکوم است

به این ترتیب بی ترتیب ...

در این بازی اجباری

تو گر پیروز و گر مغلوب

بسانِ مهره ای چوبی

شدی بر صفحه ات مصلوب

و کارت وای و صد افسوس ...

بدان بازیچه ای ، انسان

و تنها شانسِ بازی ِ

قمار ایزد و شیطان ...

تو می دانی چه می گویم ...

ولی افسوس و صد افسوس

نمی دانی چه می جویم ...

قمار است قصه ی خلقت .

 

م.تمیم  ساعت : 56 : 00 بامداد

11 / 9 / 1388

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388 1:3 توسط م . تمیم |


نمی دانم کدامین روز اما

یقین دارم که می آید ندایی

تو را از من جدا خواهد توان کرد

صدای نا شناسی ، آشنایی

..

از آن روز جدایی می هراسم

از آن لحظه که دیگر تو نباشی

از آن روزی که بر این باغ خاموش

دگر ذرات عشقت را نپاشی

..

من این آشفتگی را می شناسم

ولی در تو نمی بینم هراسی

بگو شاید که من در اشتباهم

بگو ، اصلا مرا تو می شناسی ؟

..

نگاهم کن ، مرا دیگر هراسی

ز بودن یا نبودن نیست ، امروز

فقط ، بی یاد تو من می هراسم

بدون ترسی از دیروز و هر روز

..

نمی دانم کدامین روز اما

تو شاید رفته باشی از کنارم

ولی تا فصل آن سرمای غربت

بهارم من بهارم من بهارم

 

م .تمیم ۲ / 9 / 88

ساعت : 09 : 02 بامداد

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388 2:17 توسط م . تمیم |


سلام

لازم می بینم که مجددا توضیح بدم توهین کردن و ناراحت کردن دیگران در این وبلاگ نه تنها پذیرفته شده نیست بلکه بسیار امری زشت و زننده است . نمی دونم این زهرا خانوم که کامنت می ذاره کیه ولی بازم ازش خواهش می کنم که دست ازین کاراش برداره و به کسی توهین نکنه . من از مهدیا بازهم پوزش می خوام و تقاضا دارم که به حرفای این شخص توجهی نکنه . امیدوارم آخرین باری باشه که تو این وبلاگ ازین حرفا زده می شه . با تشکر

من اگر خوبم و گر بد تو برو خود را باش

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت   (حافظ)

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388 0:0 توسط م . تمیم |


افسوس که در جهان ندارم یاری

با  اهل دلان همی ندارم  کاری

بر خیز  و  بیار آن  قدح آتش را

من گل نبُدَم که همدمم شد خاری

 

م.تمیم

14 / 8 / 1388

ساعت : 23  : 01 بامداد

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388 23:54 توسط م . تمیم |


در این مهتاب

که روزی ما

لب ِ آبی

نشستیم و

شدیم جاری ،

دگر نوری نمی بینم

گذشتم از خودم

 اما

ز چشمان تو هم

 دیگر

گل ِ مهری نمی چینم .

تو من را آفریدی باز

ولی از من

گریختی زود

برای شعله ی آتش

شدم هیزم

شدی آن دود .

در این شب های تنهایی

من از خود نیز

بیذارم

تو اینک خفته ای

زیرا

که من

بیدار ِ بیدارم ...

چه بغضی دارد این شب های مهتابی .

 م.تمیم 9 / 8 / 1388

ساعت : 14 : 01 بامداد

 

+ نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388 1:28 توسط م . تمیم |


* با الهام از " آبی ، خاکستری ، سیاه " حمید مصدق .

آرزو می کردم

کاش که محرم رازم باشی

راستی

راز مرا می دانی ؟

با خود از خستگی ِ

لحظه ی من

 می خوانی ؟

شاید امروز

که تو را می دیدم

با خودم می گفتم :

چه تماشایی بود

شام تنهایی من .

شاید امروز

که مرا می دیدی

با خودت می گفتی :

چه فقیر است این شب .

از تو می پرسم من :

که چرا اینجایی ؟

که چرا بی غصه ؟

که چرا زیبایی ؟

من مسافر بودم

پیشه ام تنهایی

تو مرا باور کن

هستی ِ زیبایی

من فقط در راهم ...

 

م.تمیم  30 / 7 / 1388

ساعت : 19 : 01 بامداد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388 1:43 توسط م . تمیم |


زیبا بود ...

نشست ... گریست ...

و جاری شد

آنقدر رفت

آنقدر خواند

که پیدا شد.

نگاهم کن !

زیبا بود

آنقدر زیبا بود که رفت ...

نمان و برو...

همیشه باید رفت

وگر بمانی

پنهانت می کنند

نمان و برو...

نگاهم کن !

زیبا خواهی شد ...

 

م .تمیم  23 / 7 / 1388

ساعت : 32 : 00 بامداد

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 20:37 توسط م . تمیم |


تو را نگاه می کنم

و آیینه وار

قد می کشم

در برابرت ،

در سبزی چشمانت

سرخی قلب من

نهفته است

و باغ ِ نگاهِ تو

آشیانه ی پرستوی

احساس مرا

با بر هم زدنی

بی خوانمان می کند .

آن قدر در خیالت بوده ام

که اینک

با دستان خود

شیشه ی وجود مرا

در هم می شکنی

و آن قدر با ارزشم

که با سرخی قلب ِ من

سبزی چشمانت را

سیراب می کنی .

نابودم می کنی

بی آنکه بدانی

من نیز

پاره ای از وجودت بوده ام ...

 

م .تمیم 16 / 7 / 1388

ساعت : 32 : 00 بامداد

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388 1:36 توسط م . تمیم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آذر 1388

آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387



پیوندها

ماه مهربون
فقط بوفون
مهدیا
فریاد سکوت
دو چشم سبز
مهملات وویج
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin